تبليغاتX
دو کبوتر
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ساعت 12:28

Daisypath Next Aniversary Ticker

برای مادر بزرگم دعا کنید ... حالش دیشب خیلی بد بود .

سه بار از حال رفت و من فقط با بغض می گفتم : آخه من چه جوری تو رو بزارم و برم ...

خدایا چرا این روزا حالش بیشتر از همیشه بد میشه ؟

نکنه به خاطر فشارهاییه که به خاطر من متحمل میشه ...

حالم بده ... خیلی بد ...

 

نگاشته شده توسط یه کبوتر | لینک ثابت | موضوع: روزانه های یک کبوتر ... 
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ساعت 0:1

اونروزایی که طعم شیرین وصال رو می چشیدم به تنها چیزی که فکر نمیکردم ، تلخی های زندگی و واقعیت هاییه که بعد ها به وجود میاد .

هیچ وقت فکر نمی کردم اونقدر درگیر مسائل بزرگ و کوچیک بشم که حتی دیگه دوست نداشته باشم نیمه شب نجوای همسرم رو کنار گوشم بشنوم و کلافه بشم از حرفاش ...

اعتراف می کنم که گند زدم رفت !

اونقدر به همه چی فکر کردم که محبوبم رو یادم رفته و یادم رفته چه ذلت هایی به خاطرش کشیدم که مال ِ من بشه و اونقدر با رفتارهام آزارش میدم که به زبون میاد : تو که این جوری نبودی !!! چه میدونستم این جوری می شی !!!

خوب بودم ، روحیه ام عوض شده بود . شما این رو حس نکرده بودید ؟ شاد نبودم ؟

رفتم ساوه حالم بد شد ! تازه مزه ی غربت رو چشیدم . تازه دوزاریم افتاد که برای زندگی باید برم به شهری که از مادربزرگم دور هستم . قلبم فشرده بود ! توی همدان هم اون حس ِ لعنتی همراهم بود و با رفتارم نزاشتم که بهمون خوش بگذره !

وقتی اومدیم تهران . همون شب ِ اول ! دقیقاْ فهمیدم کسی که سکته قلبی می کنه چه حالی میشه!

فک و دهنم سِر شده بود ! تپش قلب نداشتم و اونقدر قلبم کند میزد که فقط تونستم زیر لب اشهدم رو بخونم ! باور نمی کنید ؟ احساس کردم دارم میمیرم .

صنتا روشو برگردونده بود و مثلاْ قهر بود . من رو نمی دید ! ! !

پاهام بی حس بود و توی ذهن خودم میگفتم : شنیده بودم کسی که میخواد بمیره از پاهاش جونش گرفته میشه . ولی انگار داشتم با عذاب وجدان می مُردم ! از این که چرا وقت کافی نداشتم به مادربزرگم محبت کنم و لطف هاشو جبران کنم .دل شکسته

صنتا احساس کرد یه حالی ام ! بغلم کرد و فشارم داد به سینه اش .

راه نفسم بند اومده بود و نمی شنیدم چی داره میگه که انگار یکی محکم زد به پشتم و بغضم ترکید و هق هق زدم . پاهام دیگه بی حس نبود ...

صنتا این بار با قهر از خونمون رفت ، فقط امشب بهش زنگ زدم و روز پدر رو بهش تبریک گفتم همین !

هیچ حرفی بینمون نبوده ...

ما پنج شنبه دوباره به ساوه می ریم . عجیبه که همیشه از رفتن به اونجا فراری بودم و هر بار با رفتنمون انگار یه زخمی رو قلبم می افته ...

دوست دارم این بار که کنار صنتا هستم آرومش کنم و بهش اطمینان ِ خاطر بدم که من همون الهام هستم ... همونی که عاشقانه می پرستیدت و می پرسته ... rose

مرد ِ من ، همه ی نداشته هام روزت مبارک ...

 

نگاشته شده توسط یه کبوتر | لینک ثابت | موضوع: از سر دلتنگی ... 
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 2:5

ما برگشتیم . البته جمعه شب برگشتیم و به خاطر حضور صنتا نمی تونستم بیام نت .

اول از همه بگم همون تیپ خوشگله رو که روز جشن جهاز الهه پوشیده بودم رو زدم و موهام رو سشوار کشیدم و صنتا اومد و با دیدنم اونقدر شوکه شد که هیچی نگفت . چشمک

گرچه می دونم خیلی موهای بلندم رو دوست داشت .

چهارشنبه صبح رفتیم ساوه . صنتا من رو گذاشت خونه ی مادربزرگش و رفت سرکار . اونقدر دلم گرفت و غصه دار شدم که حد نداشت . همش غریبی می کردم .

مادرشوهری اس ام اسی حالم رو می پرسید و گفت پنج شنبه شب میان ساوه ، که من هم اس ام اس دادم که اگه شد صبح بیایید که در کمال ناباوری صبح اومدن . بغل

عصری رفتیم همدان و خونه ی دایی ِ صنتا که عید عروسیشون بود . مادرشوهری براشون پتو خریده بود و من و صنتا هم یه تابلوی خوشگل ، از این طرحهای رومی خریدیم .

بعد از خوردن شام !! رفتیم گنج نامه . دایی و زن دایی ِ صنتا هر دو کارمند هستند و مطمئنم اولین بار بود که زن دایی ِ صنتا ۱۲ نفر مهمون داشت . (خانواده ی ما و مادربزرگ صنتا و خودشون ) جدای از برنج خمیرش و قرمه سبزیش ! دلمه بادمجون و گوجه گذاشته بود که اصلاْ موادش نپخته بود ! بعد من به زور نوشابه لقمه ها رو میدادم پایین و مادرشوهری برای این که زن داداشش خجالت نکشه کنار دست من داشت از دلمه ی خوشمزه تعریف میکرد و به همه پیشنهاد میکرد که از این دلمه بخورن !سبز

ولی خدائیش این مادر شوهر من خیلی ماهه . همیشه منطقی و مهربون برخورد میکنه .ماچ

من خیلی امید داشتم که جمعه صبح بریم باباطاهر یا ابوعلی سینا یا حتی غارعلیصدر ! ولی از اونجایی که همه شون رفته بودن ! دیگه نمی خواستن برن ! از دیدگاهشون ارزش نداشت ! ولی من دوست داشتم برم ، خوب ماشین هم نداشتیم . یعنی مال پدرشوهری بود دیگه . صنتا گفت آماده شو بریم لاله جین . مادرشوهری هی می گفت واسه چی این همه راه می خواید برید ؟! دور میدون هم از اون ظرفهای سفالی پُره . ولی صنتا گفت باید بریم .

www.2-kabutar.blogfa.com

ماشین رو برداشتیم و رفتیم لاله جین . از این قابلمه سنگی ها که توش دیزی سنگی میزارن دیدین ؟ یه قابلمه و شش تا کاسه آبگوشت و ماست خوری و ترشی خوری و پارچ و لیوان و ... ( یعنی میشه یه سرویس آبگوشت خوری ۶ نفره ی سفالی آبی رنگ ) از لاله جین خریدیم . یعنی من اگه بخوام آبگوشت بزارم باید سنتی بخوریم .

بعدش هم هی آبجی فاطمه زنگ میزد که چرا نمیاید ؟ میخوایم ناهار بخوریم ! و وقتی من گفتم یکی دو دقیقه دیگه خونه هستیم ! با لحن بدی گفت : یکی دو دقیقه یا یکی دو ساعت ؟! خنثی

کاش زودتر ما ماشین بخریم !!!

از همدان برگشتیم . بدون دیدن ِ جاهای دیدنی که من خیلی دوست داشتم ببینم و قسمت نشد.

کادوهای روز پدر رو هم خریدیم و خلاص !

فردا برای آخرین بار تنهایی میرم خونه ی مادرشوهری !فقط به خاطر روز پدر و این که صنتا حضور نداره. اونقدر بابای صنتا رو دوست دارم که یه بار عهدم رو بشکنم . لبخند

برای پدرشوهری یه پیراهن خوشگل خریدیم و برای پدرم هم صندل تابستونی و شلوار خونه و زیرپوش و جوراب . برای پدربزرگ صنتا یه ساعت و برای صنتا هم یه پیراهن به انتخاب خودش که کار من رو راحت کرد.

این چند روز پُر بود از درگیری بین من و صنتا !

من حوصله ندارم ... فقط یک ماه تا تمدید قرار داد خونه مونده و نگاه نگران مادربزرگم امونم رو بریده . امسال به خاطر جهیزیه ی من موفق نشدیم پول پیش کنار بزاریم و منتظریم تا صاحبخونه بگه باید چی کار کنیم ؟ شایدم بعد از چهار سال قرار بر این باشه که از این خونه بریم و خودمون خبر نداریم !!!

برای من نه ! برای مادربزرگم که بعد از ۴۰ سال صاحبخونه بودن ، برای دادن سهم ورثه ها خونش رو فروخت و مستاجر شد دعا کنید ...

---

سه تا از دوستای نازنینم مستانه و خانوم گلی و نارنجدونه به سلامتی عروس شدن . امیدوارم که خونه ی امیدتون پر باشه از شادی و لذت ِ با هم بودن و خنده هاتون مستدام . rose

---

www.2-kabutar.blogfa.com

 

 13 رجب، سالروز میلاد

پیشوای متقین و جلوه رحمت و عدالت رب العالمین،

امیرالمؤمنین، امام علی بن ابیطالب (علیه السلام)

و روز پدر

بر همه ی شما مبارک باد .

نگاشته شده توسط یه کبوتر | لینک ثابت | موضوع: روزانه های یک کبوتر ... 
سه شنبه هجدهم تیر 1387 ساعت 15:27

عجب شانسی دارم من ! وقتی غم و غصه دارم از زمین و زمان می باره . وقتی هم که شادم و حالم خوبه چند تا چند تا مجلس شادی و مسافرت پیش میاد که من مجبورم فقط یکیش رو برم .

پنج شنبه و جمعه حنابندون و عروسی دعوتیم . دختر بالایی مون !

از یه طرفی هم خانواده ی صنتا تصمیم گرفتن پنج شنبه برن مسافرت به همدان !

خوب مسلماً صنتا هم میره دیگه . دختر حرف گوش کن هم هر جا شوهرش بره میره دیگه !!!

میدونید من از کی لحظه شماری می کردم واسه این عروسی ؟ دلم میخواست میتونستم الهه رو تو لباس سفید ببینم . آخه با این که سنش کمه ولی خیلی شاد و مهربونه و خیلی دوسش دارم .

قسمت نشد ! روز پنج شنبه مراسم حنابندون یعنی قسمت آقایون خونه ی ماست .

وای من دلم جشن عروسی میخواد ... ناراحت

یکی دو ساعت دیگه صنتای عزیزم میاد تهران . شب رو می مونه و فردا با هم میریم ساوه تا پنج شنبه صبح که مادرشوهری اینا بهمون ملحق بشن و بریم همدان .

ما عید هم به همدان رفته بودیم ، عروسی ِ دایی صنتا بود . ولی خوب اون موقع فرصت نشد بریم جاهای دیدنی تا این سری که دوربینم رو هم میبرم و کلی عکسای خوشمل می ندازیم.

دیروز که ما رفته بودیم جشن جهاز ، دلیل این که من از خونه ی عروس عکس انداختم این بود که با هم صمیمی هستیم و گفتم عکس میندازم به دوستام نشون بدم . تازه خودش در یخچال رو هم باز کرد گفت از اینجا هم بنداز . قلب

ممنون که دوستانم رعایت می کنن و خیلی حرفا رو توی خصوصی برام می نویسن ، حالا اگه من خاله زنک و فضول و چشم و هم چشمی هم دارم که خدا رو شکر شما نیستید دلیلش اینه که به قول خاله من کلکسیون چیزای عتیقه دارم . یکی از کلکسیون ها هم همین رفتارای عتیقه است نیشخند

یادتونه چه قدر خوشحال بودم که رفتم آرایشگاه و لحظه شماری می کردم صنتا بیاد ؟ حالا میگم نیاد ! آخه صنتا موی بلند دوست داره و من موهام رو که تا کمرم بود کوتاه کردم تا سرشونه ! هی باور نمیکنه من موهام رو زدم و میگه شوخی نکن ! من از این شوخیا خوشم نمیاد !!!

هی میگم بابا به خدا کوتاه کردم !!!کلافه

میگه من مطمئنم که کوتاه نکردی ! چون می دونی من چه بلایی سرت میارم !

حالا نمی دونم چی میشه ! نگران

این بار با اهدافی که من توی سرم دارم و رفتارهای شایسته ، مسافرت با مادرشوهری اینا رفتن دیدنیه! هی من پیش خودم این شکلیم ساکت

 

نگاشته شده توسط یه کبوتر | لینک ثابت | موضوع: روزانه های یک کبوتر ... 
دوشنبه هفدهم تیر 1387 ساعت 18:30

رفته بودیم جشن جهاز دختر طبقه بالایی مون .

مجلس خوبی بود :

توپ ، تانک ، طالبی !!! چه مجلس جالبی

هر بار که اینو می خوندن من به زور خودم رو کنترل می کردم که نخندم !!نیشخند

دیشب بعد از مدتها جیبم رو شرمنده کردم و برای خودم دور و بر ۵۰-۶۰ هزار تومن خرید کردم .

راستش صنتا دوست نداره من زیاد برای خودم خرید کنم ، نه این که بگه نخر ! نه . میگه هر چی میخوای وظیفه ی منه که بخرم . وقتی هم که باهاش میرم بیرون برای خریدهای شخصیم زیاد روم نمیشه هی بگم اینو می خوام ، اونو می خوام ! همیشه هم به چیزای ضروری اکتفا کردم .

ولی دیدم این جوری نمیشه . دلیل این که صنتا خان به من میگه به خودت نمیرسی ! همینه که من دیگه از اون جینگیل پینگیلا برای خودم نمی خرم !

خلاصه دیشب از ماسک صورت تا لوازم آرایشی و تاپ و ... برای خودم خریدم و ساعت ۱۰ شب رسیدم خونه و صنتا یه کمی غر غر کرد و دیگه هیچی نگفت ! که چرا دیر رفتم خونه !!

بعدشم رفتم حموم و چند نوع ماسک رو صورتم گذاشتم و ناخن هام رو فرنچ کردم و طرح دادم برای امروز و جیگولی خوابیدم .

امروز هم که رفتیم جشن ، همون تاپ سبزم رو که دیشب خریدم با یه شلوار که تا زانو چاک داره پوشیدم و موهام رو هم سشوار کشیدم از اون سایه مخملی ها که دیشب خریده بودم زدم و دیگه وقتی رفتم طبقه بالا همه تحسین برانگیز نگام میکردن . حس خوبی بهم دست داده بود قلب

لحظه شماری می کنم صنتا بیاد تهران و بهش نشون بدم که من اگه بخوام !!! آرره چشمک

از خونه ی عروس چند تایی عکس انداختم که میزارم تو ادامه مطلب .

 


ادامه مطلب
نگاشته شده توسط یه کبوتر | لینک ثابت | موضوع: روزانه های یک کبوتر ...