برای مادر بزرگم دعا کنید ... حالش دیشب خیلی بد بود .
سه بار از حال رفت و من فقط با بغض می گفتم : آخه من چه جوری تو رو بزارم و برم ...
خدایا چرا این روزا حالش بیشتر از همیشه بد میشه ؟
نکنه به خاطر فشارهاییه که به خاطر من متحمل میشه ...
حالم بده ... خیلی بد ...
اونروزایی که طعم شیرین وصال رو می چشیدم به تنها چیزی که فکر نمیکردم ، تلخی های زندگی و واقعیت هاییه که بعد ها به وجود میاد .
هیچ وقت فکر نمی کردم اونقدر درگیر مسائل بزرگ و کوچیک بشم که حتی دیگه دوست نداشته باشم نیمه شب نجوای همسرم رو کنار گوشم بشنوم و کلافه بشم از حرفاش ...
اعتراف می کنم که گند زدم رفت !
اونقدر به همه چی فکر کردم که محبوبم رو یادم رفته و یادم رفته چه ذلت هایی به خاطرش کشیدم که مال ِ من بشه و اونقدر با رفتارهام آزارش میدم که به زبون میاد : تو که این جوری نبودی !!! چه میدونستم این جوری می شی !!!
خوب بودم ، روحیه ام عوض شده بود . شما این رو حس نکرده بودید ؟ شاد نبودم ؟
رفتم ساوه حالم بد شد ! تازه مزه ی غربت رو چشیدم . تازه دوزاریم افتاد که برای زندگی باید برم به شهری که از مادربزرگم دور هستم . قلبم فشرده بود ! توی همدان هم اون حس ِ لعنتی همراهم بود و با رفتارم نزاشتم که بهمون خوش بگذره !
وقتی اومدیم تهران . همون شب ِ اول ! دقیقاْ فهمیدم کسی که سکته قلبی می کنه چه حالی میشه!
فک و دهنم سِر شده بود ! تپش قلب نداشتم و اونقدر قلبم کند میزد که فقط تونستم زیر لب اشهدم رو بخونم ! باور نمی کنید ؟ احساس کردم دارم میمیرم .
صنتا روشو برگردونده بود و مثلاْ قهر بود . من رو نمی دید ! ! !
پاهام بی حس بود و توی ذهن خودم میگفتم : شنیده بودم کسی که میخواد بمیره از پاهاش جونش گرفته میشه . ولی انگار داشتم با عذاب وجدان می مُردم ! از این که چرا وقت کافی نداشتم به مادربزرگم محبت کنم و لطف هاشو جبران کنم .
صنتا احساس کرد یه حالی ام ! بغلم کرد و فشارم داد به سینه اش .
راه نفسم بند اومده بود و نمی شنیدم چی داره میگه که انگار یکی محکم زد به پشتم و بغضم ترکید و هق هق زدم . پاهام دیگه بی حس نبود ...
صنتا این بار با قهر از خونمون رفت ، فقط امشب بهش زنگ زدم و روز پدر رو بهش تبریک گفتم همین !
هیچ حرفی بینمون نبوده ...
ما پنج شنبه دوباره به ساوه می ریم . عجیبه که همیشه از رفتن به اونجا فراری بودم و هر بار با رفتنمون انگار یه زخمی رو قلبم می افته ...
دوست دارم این بار که کنار صنتا هستم آرومش کنم و بهش اطمینان ِ خاطر بدم که من همون الهام هستم ... همونی که عاشقانه می پرستیدت و می پرسته ... ![]()
مرد ِ من ، همه ی نداشته هام روزت مبارک ...
ما برگشتیم . البته جمعه شب برگشتیم و به خاطر حضور صنتا نمی تونستم بیام نت .
اول از همه بگم همون تیپ خوشگله رو که روز جشن جهاز الهه پوشیده بودم رو زدم و موهام رو سشوار کشیدم و صنتا اومد و با دیدنم اونقدر شوکه شد که هیچی نگفت . 
گرچه می دونم خیلی موهای بلندم رو دوست داشت .
چهارشنبه صبح رفتیم ساوه . صنتا من رو گذاشت خونه ی مادربزرگش و رفت سرکار . اونقدر دلم گرفت و غصه دار شدم که حد نداشت . همش غریبی می کردم .
مادرشوهری اس ام اسی حالم رو می پرسید و گفت پنج شنبه شب میان ساوه ، که من هم اس ام اس دادم که اگه شد صبح بیایید که در کمال ناباوری صبح اومدن . 
عصری رفتیم همدان و خونه ی دایی ِ صنتا که عید عروسیشون بود . مادرشوهری براشون پتو خریده بود و من و صنتا هم یه تابلوی خوشگل ، از این طرحهای رومی خریدیم .
بعد از خوردن شام !! رفتیم گنج نامه . دایی و زن دایی ِ صنتا هر دو کارمند هستند و مطمئنم اولین بار بود که زن دایی ِ صنتا ۱۲ نفر مهمون داشت . (خانواده ی ما و مادربزرگ صنتا و خودشون ) جدای از برنج خمیرش و قرمه سبزیش ! دلمه بادمجون و گوجه گذاشته بود که اصلاْ موادش نپخته بود ! بعد من به زور نوشابه لقمه ها رو میدادم پایین و مادرشوهری برای این که زن داداشش خجالت نکشه کنار دست من داشت از دلمه ی خوشمزه تعریف میکرد و به همه پیشنهاد میکرد که از این دلمه بخورن !
ولی خدائیش این مادر شوهر من خیلی ماهه . همیشه منطقی و مهربون برخورد میکنه .
من خیلی امید داشتم که جمعه صبح بریم باباطاهر یا ابوعلی سینا یا حتی غارعلیصدر ! ولی از اونجایی که همه شون رفته بودن ! دیگه نمی خواستن برن ! از دیدگاهشون ارزش نداشت ! ولی من دوست داشتم برم ، خوب ماشین هم نداشتیم . یعنی مال پدرشوهری بود دیگه . صنتا گفت آماده شو بریم لاله جین . مادرشوهری هی می گفت واسه چی این همه راه می خواید برید ؟! دور میدون هم از اون ظرفهای سفالی پُره . ولی صنتا گفت باید بریم .

ماشین رو برداشتیم و رفتیم لاله جین . از این قابلمه سنگی ها که توش دیزی سنگی میزارن دیدین ؟ یه قابلمه و شش تا کاسه آبگوشت و ماست خوری و ترشی خوری و پارچ و لیوان و ... ( یعنی میشه یه سرویس آبگوشت خوری ۶ نفره ی سفالی آبی رنگ ) از لاله جین خریدیم . یعنی من اگه بخوام آبگوشت بزارم باید سنتی بخوریم .
بعدش هم هی آبجی فاطمه زنگ میزد که چرا نمیاید ؟ میخوایم ناهار بخوریم ! و وقتی من گفتم یکی دو دقیقه دیگه خونه هستیم ! با لحن بدی گفت : یکی دو دقیقه یا یکی دو ساعت ؟! 
کاش زودتر ما ماشین بخریم !!!
از همدان برگشتیم . بدون دیدن ِ جاهای دیدنی که من خیلی دوست داشتم ببینم و قسمت نشد.
کادوهای روز پدر رو هم خریدیم و خلاص !
فردا برای آخرین بار تنهایی میرم خونه ی مادرشوهری !فقط به خاطر روز پدر و این که صنتا حضور نداره. اونقدر بابای صنتا رو دوست دارم که یه بار عهدم رو بشکنم . 
برای پدرشوهری یه پیراهن خوشگل خریدیم و برای پدرم هم صندل تابستونی و شلوار خونه و زیرپوش و جوراب . برای پدربزرگ صنتا یه ساعت و برای صنتا هم یه پیراهن به انتخاب خودش که کار من رو راحت کرد.
این چند روز پُر بود از درگیری بین من و صنتا !
من حوصله ندارم ... فقط یک ماه تا تمدید قرار داد خونه مونده و نگاه نگران مادربزرگم امونم رو بریده . امسال به خاطر جهیزیه ی من موفق نشدیم پول پیش کنار بزاریم و منتظریم تا صاحبخونه بگه باید چی کار کنیم ؟ شایدم بعد از چهار سال قرار بر این باشه که از این خونه بریم و خودمون خبر نداریم !!!
برای من نه ! برای مادربزرگم که بعد از ۴۰ سال صاحبخونه بودن ، برای دادن سهم ورثه ها خونش رو فروخت و مستاجر شد دعا کنید ...
---
سه تا از دوستای نازنینم مستانه و خانوم گلی و نارنجدونه به سلامتی عروس شدن . امیدوارم که خونه ی امیدتون پر باشه از شادی و لذت ِ با هم بودن و خنده هاتون مستدام . ![]()
---

13 رجب، سالروز میلاد
پیشوای متقین و جلوه رحمت و عدالت رب العالمین،
امیرالمؤمنین، امام علی بن ابیطالب (علیه السلام)
و روز پدر
بر همه ی شما مبارک باد .
عجب شانسی دارم من ! وقتی غم و غصه دارم از زمین و زمان می باره . وقتی هم که شادم و حالم خوبه چند تا چند تا مجلس شادی و مسافرت پیش میاد که من مجبورم فقط یکیش رو برم .
پنج شنبه و جمعه حنابندون و عروسی دعوتیم . دختر بالایی مون !
از یه طرفی هم خانواده ی صنتا تصمیم گرفتن پنج شنبه برن مسافرت به همدان !
خوب مسلماً صنتا هم میره دیگه . دختر حرف گوش کن هم هر جا شوهرش بره میره دیگه !!!
میدونید من از کی لحظه شماری می کردم واسه این عروسی ؟ دلم میخواست میتونستم الهه رو تو لباس سفید ببینم . آخه با این که سنش کمه ولی خیلی شاد و مهربونه و خیلی دوسش دارم .
قسمت نشد ! روز پنج شنبه مراسم حنابندون یعنی قسمت آقایون خونه ی ماست .
وای من دلم جشن عروسی میخواد ... 
یکی دو ساعت دیگه صنتای عزیزم میاد تهران . شب رو می مونه و فردا با هم میریم ساوه تا پنج شنبه صبح که مادرشوهری اینا بهمون ملحق بشن و بریم همدان .
ما عید هم به همدان رفته بودیم ، عروسی ِ دایی صنتا بود . ولی خوب اون موقع فرصت نشد بریم جاهای دیدنی تا این سری که دوربینم رو هم میبرم و کلی عکسای خوشمل می ندازیم.
دیروز که ما رفته بودیم جشن جهاز ، دلیل این که من از خونه ی عروس عکس انداختم این بود که با هم صمیمی هستیم و گفتم عکس میندازم به دوستام نشون بدم . تازه خودش در یخچال رو هم باز کرد گفت از اینجا هم بنداز . 
ممنون که دوستانم رعایت می کنن و خیلی حرفا رو توی خصوصی برام می نویسن ، حالا اگه من خاله زنک و فضول و چشم و هم چشمی هم دارم که خدا رو شکر شما نیستید دلیلش اینه که به قول خاله من کلکسیون چیزای عتیقه دارم . یکی از کلکسیون ها هم همین رفتارای عتیقه است 
یادتونه چه قدر خوشحال بودم که رفتم آرایشگاه و لحظه شماری می کردم صنتا بیاد ؟ حالا میگم نیاد ! آخه صنتا موی بلند دوست داره و من موهام رو که تا کمرم بود کوتاه کردم تا سرشونه ! هی باور نمیکنه من موهام رو زدم و میگه شوخی نکن ! من از این شوخیا خوشم نمیاد !!!
هی میگم بابا به خدا کوتاه کردم !!!
میگه من مطمئنم که کوتاه نکردی ! چون می دونی من چه بلایی سرت میارم !
حالا نمی دونم چی میشه ! 
این بار با اهدافی که من توی سرم دارم و رفتارهای شایسته ، مسافرت با مادرشوهری اینا رفتن دیدنیه! هی من پیش خودم این شکلیم 
رفته بودیم جشن جهاز دختر طبقه بالایی مون .
مجلس خوبی بود :
توپ ، تانک ، طالبی !!! چه مجلس جالبی
هر بار که اینو می خوندن من به زور خودم رو کنترل می کردم که نخندم !!
دیشب بعد از مدتها جیبم رو شرمنده کردم و برای خودم دور و بر ۵۰-۶۰ هزار تومن خرید کردم .
راستش صنتا دوست نداره من زیاد برای خودم خرید کنم ، نه این که بگه نخر ! نه . میگه هر چی میخوای وظیفه ی منه که بخرم . وقتی هم که باهاش میرم بیرون برای خریدهای شخصیم زیاد روم نمیشه هی بگم اینو می خوام ، اونو می خوام ! همیشه هم به چیزای ضروری اکتفا کردم .
ولی دیدم این جوری نمیشه . دلیل این که صنتا خان به من میگه به خودت نمیرسی ! همینه که من دیگه از اون جینگیل پینگیلا برای خودم نمی خرم !
خلاصه دیشب از ماسک صورت تا لوازم آرایشی و تاپ و ... برای خودم خریدم و ساعت ۱۰ شب رسیدم خونه و صنتا یه کمی غر غر کرد و دیگه هیچی نگفت ! که چرا دیر رفتم خونه !!
بعدشم رفتم حموم و چند نوع ماسک رو صورتم گذاشتم و ناخن هام رو فرنچ کردم و طرح دادم برای امروز و جیگولی خوابیدم .
امروز هم که رفتیم جشن ، همون تاپ سبزم رو که دیشب خریدم با یه شلوار که تا زانو چاک داره پوشیدم و موهام رو هم سشوار کشیدم از اون سایه مخملی ها که دیشب خریده بودم زدم و دیگه وقتی رفتم طبقه بالا همه تحسین برانگیز نگام میکردن . حس خوبی بهم دست داده بود 
لحظه شماری می کنم صنتا بیاد تهران و بهش نشون بدم که من اگه بخوام !!! آرره 
از خونه ی عروس چند تایی عکس انداختم که میزارم تو ادامه مطلب .
ادامه مطلب


